نصیحت پدر...

از ازدواج زهرا(س) و علی(ع) چندان نگذشته بود که پیامبر(ص) به دیدار
آن ها آمد. به آن ها مبارک باد گفت. پس از ساعاتی علی(ع) برای کاری از خانه بیرون
رفتند. پیامبر(ص) به فاطمه(س) فرمود: حالت چطور است؟ شوهرت را چگونه یافتی؟ فاطمه(س):
پدرجان شوهرم را بهترین شوهر یافتم. ولی جمعی از زنان قریش نزد من آمدند و گفتند:
رسول خدا(ص) تو را همسر یک مرد فقیر و تهیدست کرده است. پیامبر فرمود: دخترم! نه
پدرت فقیر است، و نه شوهرت. خداوند گنجینه های طلا و نقره تمام زمین را در اختیار
من نهاده است ولی من از آن ها چشم پوشیدم و پاداشی را که در پیشگاه خداست برگزیدم
. دخترم! اگر آن چه را که پدرت می داند، می دانستی دنیا در نظرت ناچیز جلوه
می کرد. سوگند به خدا در نصیحت و آموزش تو کوتاهی نکردم. شوهر تو در تقدم به اسلام
و در علم و حلم از همه مقدم تر و بهتر است، دخترم وقتی که خداوند، بر سراسر زمین
نگاه کرد دو مرد را برگزید یکی از آن دو را پدر تو قرار داد و دیگری را شوهرت. دختر
عزیزم
!
شوهر تو، نیکو شوهری است همواره
در همه امور، از او اطاعت کن. علی (ع) وارد خانه شد.  پیامبر(ص) او را به حضور طلبیدند و در شأن و
مقام فاطمه(س) مطالبی گفتند. علی(ع) نیز درشأن زهرا(س) می گوید:سوگند به خدا هیچ
گونه فاطمه(س) را خشمگین و مجبور به کاری نکردم تا آن زمان که خداوند روح او را به
سوی خود قبض کرد، و او نیز هیچ گاه مرا ناراحت نکرد و از من نافرمانی نکرد. هر
زمان به او نگاه می کردم همه اندوه ها و حزن ها و رنج هایم برطرف م
ی شد.  وبلاگ داستان
کوتاه

/ 1 نظر / 11 بازدید
دلیجان

چه وبلاگ جالبی دارید ممنون